X
تبلیغات
درسینه ات نهنگی میتپد
اعصابم داغووووووووونه امروز خیلی نحس بود....




تاریخ ساعت توسط matinfa

ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود و فريب ميفروخت.مردم دورش جمع شده بودند هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر مي خواستند.توي بساطش همه چيز بود غرور حرص دروغ و خيانت جاه طلبي و قدرت.هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد بعضي ها تکه اي از قلبشان را ميدادند و بعضي ها پاره اي از روحشان را.بعضي ها ايمانشان را ميدادند و بعضي ازادگيشان را.شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد حالم را به هم ميزد دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند موذيانه خنديد و گفت:من کاري با کسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام و ارام نجوا مي کنم نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد ميبيني ادم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم انوقت سرش را نزديک تر اورد و گفت:البته تو با اين ها فرق ميکني تو زيرکي و مومن زيرکي و ايمان ادم را نجات ميدهد اين ها ساده اند و گرسنه به جاي هر چيزي فريب ميخورند.از شيطان بدم مي امد حرف هايش اما شيرين بود گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت وگفت وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه اي عبادت افتاد که لابه لاي چيزهاي ديگر بود.دور از چشم شيطان ان را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خود گفتم:بگذار يکبار هم که شده کسي چيزي از شيطان بدزدد بگذار يک بار هم او فريب بخورد.
به خانه امدم و در جعبه ي کوچک عبادت را باز کردم توي ان اما جز غرور چيزي نبود جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت فريب خورده بودم دستم را روي قلبم گذاشتم نبود!فهميدم ان را کجا جا گذاشته ام.تمام راه را دويدم تمام راه لعنتش کردم تمام راه خدا خدا کردم ميخواستم يقه ي نامردش را بگيرم و عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم.به ميدان رسيدم شيطان اما نبود.انوقت نشستم و هاي هاي گريه گردم از ته دل اشک هايم که تمام شد بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم......صداي قلبم را.پس همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم به شکرانه ي قلبي که پيدا شده بود.



تاریخ ساعت توسط matinfa

قلبت کتيبه اي باستاني است از هزاره اي دور.سنگ نبشته اي که حروف ناخوانا را بر ان حکاکي کرده اند.الفباي قومي ناشناخته را شايد.و تو ان کوهي که نميتواني وازه هايي را که بر سينه ات کنده اند بخواني قرن ها پشت قرن ميگذرد و غبار ها روي غبار مينشينو و تو هنوز منتظري تا کسي بيايد و غبار اين کتيبه را بروبد کسي که رمز الفباهاي منسوخ را بلد است کسي که ميتواند از شکل هاي در هم و بر هم وازه کشف کند و از وازه هاي بي معنا منشور و فرمان و قانون به در بکشد.گشودن رمزها رنج است و کسي براي رمز گشايي اين کتيبه ي مهجور رنج نخواهد برد. .کسي براي خواندن اين حروف نامفهوم ثانيه هايش را هدر نخواهد داد.کسي سراغ اين لوح دشوار نخواهد امد.اما چرا!هميشه کساني هستند دزدان الواح باستاني و سارقان عتيقه هاي قيمتي.کتيبه ي قلبت را ميدزدند بي ان که بتوانند حرفي از ان را بخوانند.کتيبه ي قلبت را ميدزدند زيرا شيطان خريدار است.او سهام دار موزه ي اتش است.وارزويش اين است که لوح قلبت را بر ديوار جهنم بياويزد. پيش از ان که قلبت را بدزدند پيش از ان که دلت را به سرقت ببرند کاري بکن.ان قلم تراش نازک ايمان را بردار که بايد هر شب و هر روز که بايد هر روز و هر شب بروبي و بزدايي و بکاوي.شايد روزي معناي اين حروف را بفهمي.حروفي را که به رمز و به راز بر سينه ات نگاشته اند و قدر زندگي هر کس به قدر رنجي است که در کند و کاو و در کشف اين لوح مي برد.زيرا که اين لوح همان لوح محفوظ است همان کتيبه ي مقدسي که خداوند تمام رازهايش را بر ان نوشته است.



تاریخ ساعت توسط matinfa

مروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم، اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني، اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي، وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: "سلام"، اما تو خيلي مشغول بودي، يک بار مجبور شدي منتظر شوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني، بعد ديدمت که از جا پريدي، خيال کردم مي خواهي چيزي را به من بگويي، اما تو به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظرت بودم، با آن همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني، متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني، شايد چون خجالت مي کشيدي، سرت را به سوي من خم نکردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري، بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي، نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي را جلوي آن مي گذراني، در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري، باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي و باز هم با من صحبتي نکردي.

موقع خواب، فکر مي کنم خيلي خسته بودي، بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي، نمي دانم که چرا به من شب به خير نگفتي، اما اشکالي ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردي؟!

احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام، من صبورم، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني، حتي دلم مي خواهد به تو ياد دهم که چطور با ديگران صبور باشي، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر يک سر تکان دادن، يک دعا، يک فکر يا گوشه اي از قلبت که به سوي من آيد، خيلي سخت است که مکالمه اي يک طرفه داشته باشي، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به اميد آنکه شايد فردا کمي هم به من وقت بدهي.
 

دوستت دارم، روز خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت: خدا




تاریخ ساعت توسط matinfa

شیطان                                                                                                                                 
اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***

شب بود اما

 


 

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم




تاریخ ساعت توسط matinfa

این که مدام به سینه ات میکوبد قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود ماهی کوچکی که طعم تنگ ازارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند که در سینه اش نهنگی میتپد؟! ادم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است هیچ کس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور؟میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟وچه دردناک است وقتی نهنگی مچاله میشود و وقتی دریا مختصر میشود و وقتی قلب خلاصه میشود و ادم قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ تنگ(کوچک)خواهد شد و این اب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا مینوشیدی و کاش نقبی میزدی از تنگ سینه به اقیانوس.کاش راه ابی به نامنتها میکشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره میزدی.کاش....

دریا و اقیانوس به کنار نامنتها و بینهایت پیشکش                                                                           کاش لااقل اب این تنگ را گاهی عوض میکردی این اب مانده است و بو گرفته است و تو میدانی اب هم که بماند میگندد. اب هم که بماند لجن میشود و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

 




تاریخ ساعت توسط matinfa

گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را اب و جارو کن شب چهلمین خضر(ع)خواهدامد!چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر(ع)نیامد زیرا فزاموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم!

گفتند:چله نشینی کن چهل شب خودت باش و خدا و خلوت شب چهلمین بر بام اسمان خواهی رفت. من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم اما هرگز بلندی را بوی نبردم زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام.

گفتند:دلت پرنیان بهشتی است خدا عشق را در ان پیچیده است پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.چنین کردم بوی نفرت عالم را گرفت و تازه دانستم بی ان که با خبر باشم شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

به این جا که میرسم ناامید میشومانقدر که میخواهم همه ی سرازیری جهنم را یک ریز بدوم اما فرشته ای دستم را میگیرد و میگوید:هنوز فرصت هست به اسمان نگاه کن خدا چلچراغی از اسمان اویخته است که هر چراغش دلی است دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بیفروزی.فرشته شمهی به من میدهد و میرود.

راستی امشب به اسمان نگاه کن ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است!




تاریخ ساعت توسط matinfa

هزار و یک اسم داری و من از ان همه اسم"لطیف"را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم خوب یادم هست از بهشت که امدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمیشدم اما زمین تیره بود کدر بود سفت بود و سخت دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش اغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر!

من سنگ شدم و سد و دیوار دیگر نور از من نمیگذرد دیگر اب از من عبور نمیکند روح من در من روان نیست و جای جریان ندارد!!!

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام گریه نمیکنم تا تمام نشود میترسم بعداز ان از چشم هایم سنگ ریزه ببارد!

یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می اییم و دیده میشویم اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ناپدید میشود!

یا لطیف کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی  از لطافتت را به من میبخشیدی تا میچکیدم و می ورزیدم و ناپدید میشدم مپل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی.....یا لطیف!

مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش......




تاریخ ساعت توسط matinfa

شاید مرا دیگر نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری اما من تو را خوب میشناسم ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا!

یادم می اید که گاه وقتی میرفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی و من همه ی اسمان را به دنبالت میگشتم تو میخندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم!

خوب یادم هست که انروز ها عاشق افتاب بودی توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود نوراز لای انگشتان نازکت می چکید راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان میماند!یادت میاید؟گاهی شیطنت میکردیم و میرفتیم سراغ شیطان تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می امد اما زورش به ما نمیرسید فقط میگفت:همین که پایتان به زمین برسد میدانم چطور از راه به درتان کنم

تو شلوغ بودی ارام و قرار نداشتی اسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به ان ستاره میپریدی و صبح که میشد در اغوش نور به خواب میرفتی اما همیشه خواب زمین را می دیدی ارزویی رویاهای تورا قلقلک میداد دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا میگفتی و انقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت اورد من هم همین کار را کردم بچه های دیگر هم ما به دنیا امدیم و همه چیز تمام شد!

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را!ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ما گم شدیم و خدا را گم کردیم.....

دوست من همبازی بهشتی ام!!!نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده هنوز اخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ میزند:از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا!!!

بلند شو از دلت شروع کن شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم!




تاریخ ساعت توسط matinfa